تبليغاتX
بوسه‌ي شيرين





تعویض مکان

شنبه دهم اسفند 1387

با سلام

به دلیل مشکلات بلاگفا و دست و پاگیر بودن اون و همچنین ضعف در خدمات وبلاگ، به سرور جدیدی انتقال یافتیم.

امید است با کمک شما عزیزان، مطالب خوبی ارائه شود. برای مشاهده وبلاگ جدید روی آدرس زیر کلیک کنید.

www. Sweet Kiss .coo.ir

www. Sweet Kiss .mihanblog.com

به استحضار کلیه دوستانی که در این جا لینک بوده اند، می رسانم که با تغییر آدرس قبلی بنده در وبلاگ خود و اطلاع به من در وبلاگ جدید، می توانند در آنجا نیز لینک شوند.

با تشکر فراوان . بیدل (بوسه ی شیرین)

با آرزوی بهترین ها

پیروز و سربلند باشید



افسوس

پنجشنبه نهم آبان 1387

دل من مي شنود تپش قلب تو را و صد افسوس قلب تو عاشق نيست و صد افسوس تو را قلبي نيست كه ز من بشنود اين راز درون چشم من مي ماند به تماشاي رخت و صد افسوس تو را چشمي نيست كه ببيني غم و اندوه مرا اگر تو باز نگردي اميد آمدنت را به گور خواهم برد وکس نمي داند در فراقت ديگر چگونه خواهم زيست چگونه خواهم مرد.



عروس تنها

یکشنبه پنجم آبان 1387

سلام.

پنج شنبه هفته پیش، جاتون خالی رفتیم عروسی یکی از اقوام، که اونجا اتفاقی پیش اومد که تا حالا توی عمرم ندیده بودم و حتی فکرش رو هم نمی کردم که اتفاق بیفته.

من در جریان کل داستان نبودم تا از اولش براتون شرح ما موقع رو بگم. ولی مهم این بود که عروس و داماد با هم قهر بودن! اوضاع جوری بود که اگر مهمونا نبودن یه کتک کاری مفصل هم شاید پیش می اومد!

من همین جوری که نشسه بودم، داشتم میدیدم که عروس و داماد بدون این که نگاهشون از هم برگرده و پلک بزنن، دارن مثلا خیلی خونسرد با هم حرف می زنن، بهتر بگم، دارشن همدیگه رو تهدید می کردن! در همین حال و احوال یهو آق دوماد پا شد و رفت و عروس هم اصلا توجهی نکرد.

باورتون نمی شه اگه یه نفر اونجا می رفت با عروس صحبت می کرد، عروس خانوم بغضش می ترکید و می زد زیر گریه. ولی خوشبختانه فکر کنم کسی این موضوع رو ندیده بود. من هم گذاشتم تا چند دقیقه از ماجرا بگذره و یکم عروس خانوم آروم تر بشه. بعدش خیلی آروم و جنبون جنبون! رفتم پیشش و بدون این که کسی متوجه بشه و بدون این که حرفی بزنم (فقط با تکون دادن لب و دهن) ازش پرسیدم: قهر؟

ولی عروس خانوم که هنوز غرور داشتن اصلا جواب نداد. فقط احساس کردم یه مقدار از این که من از موضوع خبر دار شده بودم جا خورد. دوباره پرسیدم: می خوای برم دنبالش؟ ... این دفعه جواب داد، ولی با تکون دادم کله! و گفت نه! من یه پوزخند زدم. خودش گفت بیا پیشم. من هم دوان دوان  رفتم پیشش و بدون این که برام مهم باشه که چه اتفاقی افتاده گفتم بذار تا برم یه جوری بیارمش.

جواب اومد که هیچ جوری نمی تونی بیاریش، فقط این کارت موجب بی ریخت شدن اوضاع می شه! گفتم چشم. کاری نمی کنم، ولی این جوری هم که تنها نشستی خیلی ضایع است.

گفت که چی کار کنم؟ گفتم که حداقل برو وسط جمعیت بشین یا یکم قر بده! که این جوری آبرو ریزی می شه.

گفت که تو هم باید بیای! من هم که جا خورده بودم، با حالت شوخی و خنده گفتم که: روم سیاه! همین مونده بود که بیام با عروس مردم وسط ملت برقصم! تازه من بلد نیستم قر بدم!!

این جا بود که عروس خانوم یکم خندید و بعدش پا شد و رفت یه مقداری وسط جمعیت حرکات موزون!! ولی خیلی طاقت نیاورد و زود برگشت و نشست و به من که گوشه دور نشسته بودم نگاه کرد و گفت که بیام پیشش.

من هم این دفعه خرامون خرامون رفتم و پرسیدم که باز چی شده؟ گفت: کنارم بشین و یکم شوخی کن تا کسی متوجه نشه من ناراحتم!! با این که این کار رو دوست نداشتم ولی دلم براش سوخت و نشستم کلی جوک تعریف کردم و از اوضاع دانشگاو و بابا و مامان دوماد و ... حرف زدم و چرت و پرت گفتم تا حدود ۱.۵ ساعت دیگه از مجلس گذشت...

این جا بود که همه می پرسیدن که دوماد کجا رفته؟ من هم به نیابت دوماد به هر کی یه جواب می دادم  تا این که نیم ساعت دیگه هم از مجلس گذشت. دیگه هوا هم سرد شده بود که ناگهان صدایی از مادر داماد در اومد که خوش اومدی پسرم!!!

من سریع یه نگاه معنی دار به عروس کردم که اجازه بده تا من برم. ولی سریع دستم رو گرفت که نرو و پیشم بشین. من هم هیچی نگفتم. مثل آدمای ابله سر جام نشستم.

خلاصه داماد اومد کنار من نشست .من هم وسط اونا بودم. حدود ۱ ساعت نه با هم حرف زدن و نه به هم نگاه کردن تا این که داماد، به معنی این که از این جا پاشم، زد پشت شونه های من. عروس خانوم هم دست من رو ول کرد و هم سریع فرار کردم!!! الفرار!!! وبعدش عروس و دوماد مثل دفعه قبلی بازم  خیلی خونسرد مشغول حرف زدن شدن!!

آخر مجلس عروس اومد پیش من و گفت که راننده اونا باشم. من هم بدون این که سعی کنم ناراحتشون کنم، با لحن خنده داری این کار رو قبول نکردم ... ما بقی ماجرا رو نمی دونم چون دیگه با اونا نبودم و سریع اومدم خونه...

.. این بود انشای من!!!! نفسم بند اومد!!!

www.SweetKiss.blogfa.com | بوسه ي شيرين

[این قسمت در روز ۳ شنبه ۷ آبان اضافه شد]

توی این لحظه که دارم این تکه رو اضافه می کنم،اگر می گفتم که اصلا داستان سر چی بوده و من چه حماقتی کردم که این کارا رو کردم. دوست داشتم براتون می گفتم که چرا داماد رفت و عروس هم توجهی نکرد. چرا عروس نگذاشت تا من برم دنبالش. دوست داشتم دلیل برگشت داماد رو براتون بگم و بگم که چرا بعد برگشتنش عروس خانوم نگذاشت تا من اونجا رو ترک کنم. خیلی دلم می خواست بگم که چرا آخر مجلس از من خواسته شد تا عروس و داماد، نه ببخشید عروس رو ببرم!

اون وقت بود که به جای این که دلتون برای عروس بسوزه، برای من و بعدش داماد می سوخت. توضیح بیشتر هم نمی دم چون بد جوری احساس بلاهت می کنم.

 



احساس من

چهارشنبه یکم آبان 1387

 دستانت بادستان من آشناست و چشمانت باگریه های من هم صداست. لب خاموشم سخنی دل رباست و نگاهت آرامش لحظه هاست.

بودن یعنی گریستن برای تو و خنده تو یعنی رسیدن به آرزو.

تو یعنی معنای زندگی و دوستت دارم یعنی احساس من.



وگر نه اینجا می میرم

سه شنبه سی ام مهر 1387

 

واسه منی که دل تنگم

از زندگی دلگیرم

بهتره سفر کردن

وگر نه این جا می میرم

www.SweetKiss.blogfa.com | بوسه ي شيرين



زيباترين غم

دوشنبه بیست و نهم مهر 1387

غم غروب نگاهت نشست بر روحم

بمان ستاره که بی تو بهار می ميرد

ميان دشت بنفشه کنار برکه عشق

برای شهر دلم انتظار می ميرد

دلم به وسعت الاله های غم سرخست......وجود ابی احساس پاک و بارانی ست  | بوسه ي شيرين | www.sweetkiss.blogfa.com



حسرت دوست داشتن

چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387

در تمام مسير طولاني که خود را همراه آن کرده بودم، تسليم دوست داشتن‌هايم شدم و هزاران بار بغض خود را در گلوي خود حبس کردم.

دل گمراهم بوي عطر عشق تو را ناخواسته و ندانسته به سوي من آورد. فکر مي‌کردم در پاييز هم مي‌توان جوانه زد اما اين بار ساقه‌هاي محبت در دل من خشک و سياه شدند.

قلب عاشقانه ام را چه بي رخمانه سوزاندي. لحظه‌هاي سبز و شيرين مرا چه ناعادلانه به سياهي و تلخي کشاندي. هميشه بر آن بودم که از عشق زيبايم براي همگان بخونم. و فرياد برآرم که چگونه عاشق دوست داشتنت بودم. اما هرگز اين خروش عشق را در دل من باور نداشتي.

حالا ديگر شرمگين اين دل خود شدم.... براستي چرا تورا ساختم ؟؟؟؟
چرا تورا ساختم ؟
چرا ترانه هاي عاشقي را براي تو سرودم؟ حال ديگر عشق من خفته است, دستانم ديگر آغوش گرمت را طلب نمي‌کنند

واي بر من که چگونه در حسرت دوست داشتنت سوختم.
واي بر من که چگونه شب و روزم را آلوده ي تو کردم.
چه ناگاه بانگ نفسهايت را برايم خاموش کردي.
چه ناگاه شيشه ي دلم را با غرورت شکستي.
و چه ناگاه مرا در آتش عشق بي فروغت سوزاندي.

رهايت کردم, رهايت کردم که ديگر در قفس قلبم اسيرو درمانده نباشي. عشق تو را براي خود يک خاطره‌ي جاويدانه ثبت خواهم کرد. يقين داشته باش که ديگر سرزمين تشنه‌ي دلم را با وجود تو سيراب نخواهم کرد. و گل‌هاي زيباي باغچه ي عشقم را ديگر با نگاه تو آبياري نخواهم کرد.

تقدير را اينگونه برايم رقم زدي مي توانست زيباتر از اين باشد. غنچه‌ايي در حال شکفتن باشد اما تو خواهان آن نبودي. ديگر نمي‌مانم، مي روم،,مي‌روم و آن کلبه عاشقي و آن غروب پاييزي را تمام زيبائي‌هايش به تو مي سپارم. پس رهايش نکن بگذار بپاس عشقي که به تو داشتم اين خاطرات براي هميشه زنده بماند.
هرگز شوق سفر را با من نداشتي ... و هرگز مرا همراهي نکردي.

نميدانم خانه عاشقي کجاست و به کدامين سو بايد رفت؟



در گوش من آرام آرام

چهارشنبه هفدهم مهر 1387

یک نفر از دوستان یک کامنت گذاشته بودن که یک قطعه شعر از حمید مصدق بود و گفته بودن که: "یکی از دراماتیک ترین شعرها محسوب می شه، اگه هزار بار هم بخونیش باز هم برات تازگی داره!"

البته من شعر رو برای ایشون به صورت عکس در آوردم:

بوسه ي شيرين |  www.SweetKiss.blogfa.com | شعر حميد مصدق

 



خانه ی کوچک ما سیب نداشت

شنبه سیزدهم مهر 1387

تو به من خنديدي و نمي‌دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
 
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
 
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم،
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا،
خانه كوچك ما سيب نداشت
 
بوسه ي شيرين | www.SweetKiss.Blogfa.com
دكتر مصدق
 



تک درخت تنها

جمعه دوازدهم مهر 1387

دلتنگي و اندوه جانکاهش تمام وجود مرا مي‌آزارد. حس درخت خشک شده‌اي را دارم که در هجوم باد خزان لخت وعريان وتنها بايد با تازيانه‌هاي بي رحمانه مقابله کند و در اين راه سر خم نکند. موجوديت خود را حفظ کند، خود زخم‌ها و جراحت‌هاي  عميق خود را التيام ببخشد و باز هم در تعارض با کژي‌ها و ناراستي‌ها صبر و بردباري پيشه کند. هرچند که گاهي از خداي خود گله دارد که چگونه مي‌تواند نظاره گر رنج‌ها و الام بشري باشد، دردهائي که مثل خوره روح را مي‌آزارد.

تک درخت تنها
در سکوت صحرا
شعر نا امیدی روی لب‌هاش نشسته
می دونم یه روز دوباره رنگ بارون رو می‌بینه
از تو صحرای خیالش باز دوباره گل می‌چینه.

توی تنهایی یه دشت بزرگ / که مثل غربت شب بی انتهاست /   یه درخت تن سیاه سربلند  /  آخرین درخت سبز سر پاست  | www.sweetkiss.blogfa.com | بوسه ي شيرين

 





بیدل

بسمه تعالی
فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد.

چقدر سخت است که برای زندگی کردن دلیلی باشد و چقدر وحشت ناک تر است وقتی که دلیل زندگیت در حال فنا شدن باشد.
تقدیم به آسمانی که طلوع کردن را ناخواسته به من آموخت و حال غروب کردن را به میل به من تلقین می کند.
street_boy_2005@yahoo.com